زایش یک ملت ،ویا ملت سازی ازطریق جغتایی گرایی متوهمانه ویا هوویتی پدید آمده از دل تعامل دربین روشنفکران محلی ویا هردو
خالد
عابد نویسنده مقاله "ازبکستان
: زایش یک ملت" تاریخدان
وانسانشناس اجتماعی واستاد کالج کارلتون درایالات متحده متولد 1964 است.
در اواخر قرن نوزدهم، مرکز
نمادین شهر تاشکند پارکی سرسبز و سایهدار بود. امروزه نام امیر تیمور ــ فاتحی که
در قرن چهاردهم امپراتوری عظیمی را در آسیای مرکزی با پایتختی سمرقند بنیان نهاد
ــ بر آنجا نهاده شده است. دراین محل روزگاری یادبود کنستانتین کافمن (۱۸۱۸–۱۸۸۲)،
نخستین فرماندار کل ترکستان قرار داشت؛ سپس جای آن را مجسمه کارل مارکس گرفت. اما
این مکان امروزه با تندیس سوار بر اسب تیمور اشغال شده است.
پس از فروپاشی اتحاد شوروی، تیمور به عنوان
«پدر ملت» ازبکستان معرفی شد. با این حال، یک مشکل وجود دارد:
تا سال۱۵۰۰میلادی،
نوادگان وجانشینان او از ماوراءالنهر توسط اتحادیهای از قبایل ازبک کنار زده
شدند؛ اتحادیهای که تا زمان فتح منطقه به دست امپراتوری روسیه درقرن نوزدهم برآن
حکومت میکرد. بررسی اینکه چگونه تیمور به پدر ملت ازبک تبدیل شد، ما را به عرصههای
کمتر شناختهشده سیاست ملی شوروی و تعامل آن با آرمانهای روشنفکران انقلابی آسیای
مرکزی درآغاز قرن بیستم میبرد. دراین مسیر روشن میشود که چرا ریشههای هویت مدرن
ازبکی را باید در رویداد های پرتلاطم سیاسی نیمه نخست قرن بیستم جستوجو کرد؛ جایی
که شور و اشتیاق روشنفکران ازبک با عملکرد سرد و بیاحساس دولت شوروی درهم آمیخته
بود.
تیمور، با وجود
تردیدهایی که درباره انتساب او به خاندان چنگیز وجود داشت، خود را وارث امپراتوری
مغول میدانست. اما اهمیت او تنها به تأسیس یک دولت نیرومند محدود نمیشود. دوران
حکومت تیمور وجانشینانش مصادف با شکوفایی فرهنگی بیسابقهای بود که شخصیتهایی
چون الغبیگ، فرمانروای ستارهشناس، و علیشیر نوایی، شاعر بزرگ، را پدید آورد.
فرهنگ عصر تیموری ترکیبی از ساختار حکومتی مغولی و قالبهای فرهنگی اسلامی بود.
درهمین دوره، زبان ترکی شرقی
به مقام یک زبان ادبی ارتقا یافت وبه افتخار جغتای، سومین پسرچنگیزخان که
ماوراءالنهر را به ارث برده بود، «جغتایی» نامیده شد. آثار علیشیر نوایی شعر
جغتایی را به سطحی جهانی رساند و سنت ادبیای را پایهگذاری کرد که تا قرن بیستم
ادامه یافت. زبان جغتایی در کنار فارسی به حیات خود ادامه میداد؛ بسیاری از
شاعران دو زبانه بودند و خود زبان جغتایی نیز شمار فراوانی واژه و الگوی ادبی را
از فارسی وام گرفته بود.
فرهنگ جغتایی حتی پس از خروج
تیموریان از صحنه تاریخ نیز تأثیرگذار باقی ماند. ازبکهای امروز خود را وارثان
مستقیم این سنت میدانند: زبان جغتایی اکنون «ازبکی کهن» نامیده میشود و علیشیر
نوایی جایگاهی محوری درپانتئون ادبیات ازبک دارد.
پیوند
میان میراث جغتایی و ملت مدرن ازبک در دوران شوروی شکل گرفت. البته مقامات شوروی
خود تیمور را تأیید نمیکردند و درآثار رسمی بر «ماهیت فئودالی و خشونت بیسابقه
فتوحات او» تأکید میشد؛ اما شخصیتهایی چون الغبیگ و نوایی به بخش جداییناپذیر
قهرمانان فرهنگی ازبک تبدیل شدند.
درسال۱۹۴۱
پانصدمین سالگرد تولد علیشیر نوایی درسراسر اتحاد شوروی برگزارشد و دقیقاً درهمین
چارچوب بود که ملت شورویِ ازبک به شکلی آشکار ادعای مالکیت بر میراث جغتایی را
مطرح کرد. به سفارش کمیته بزرگداشت نوایی در شورای کمیسرهای خلق جمهوری سوسیالیستی
ازبکستان، تاریخدان وخاورشناس الکساندر یاکوبوفسکی پژوهشی درباره تاریخ ازبکها
تهیه کرد.
رساله کوتاه او با عنوان
«درباره منشأ قومی ملت ازبک» تنها به زبان روسی منتشر شد، اما تا امروز یکی از
متون بنیادین هویت ملی ازبک به شمار میآید. یاکوبوفسکی با این دیدگاه مخالفت میکند
که : «ملت ازبک از کوچنشینان ازبکی سرچشمه گرفته است که ازقرن پانزدهم وارد
آسیای مرکزی شدند و تنها درآغاز قرن شانزدهم، به رهبری شیبانیخان، سراسر این
منطقه را فتح کردند.»
او
درمقابل، نظریهای را مطرح میکند که براساس آن، ریشههای ازبکها، فرهنگ و
زبانشان بسیار کهنتر است: >«ازبکهای کوچنشین تنها آخرین عنصر مهمی بودند که
در شکلگیری ملت ازبک مشارکت کردند. بنیان اصلی این ملت را نه آنان، بلکه تمامی
جمعیت ترکزبان ازبکستان تشکیل میداد که طی قرنهای متمادی و درفرایندی
پیچیده از قومزایی دراین سرزمین شکل گرفته بودند.
بسیار
معنادار است که ازبکهای کوچنشین درادبیات، زبانی را پذیرفتند که درآن زمان زبان
مسلط ترکان ماوراءالنهر بود و جغتایی نام داشت. اگر به گذشته بنگریم، این زبان
ادامه مستقیم زبان دوره قراخانیان است واز دیدگاه امروزی یکی از مراحل تکامل زبان
ازبکی معاصر محسوب میشود.»
با این حال، جالب آنکه تنها
دوازده سال پیش از انتشار رساله یاکوبوفسکی، در نشریه رسمی دفتر آسیای مرکزی کمیته
مرکزی حزب کمونیست شوروی، مقالهای با لحنی تند علیه «جغتاییگرایی» منتشر شده
بود. نویسنده ازبک مقاله چنین استدلال میکرد: «ادبیات جغتایی،
چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ شکل، برای ازبک معاصر بیگانه است. زبان جغتایی که
آن را نیای زبان ازبکی میدانند، فاصله بسیاری با زبان ادبی کنونی ازبکها دارد.
این زبان تا نود درصد آمیختهای از عربی و فارسی است؛ از همین رو نه تنها یک ازبک
باسواد عادی، بلکه حتی روشنفکر ازبکی که در مدارس شوروی تحصیل کرده و آموزش سنتی
مذهبی بخارا را نگذرانده باشد نیز آن را درک نمیکند.»
او حتی شعر نوایی را سرشار از
«تبلیغ خدا و پیامبر» میدانست. نویسنده مقاله، ج. بایبولاتوف، «جغتاییگرایی» را
شکلی پنهان از پانترکیسم، پاناسلامیسم وملیگرایی محلی میشمرد وآن را چنین
توصیف میکرد : «راهی برای
گسستن از ایدئولوژی بینالمللی پرولتاریا درعرصه ادبیات، راهی برای پرورش شوونیستهای
ادبی، و راهی برای بازگشت به ایدئولوژی عصر طلایی و عرفان.»
این مقاله چندین بار به زبانهای
ازبکی و روسی تجدید چاپ شد و نقش مهمی در تعیین مسیر ادبیات شورویِ ازبک در دهه ۱۹۳۰ ایفا
کرد؛ در آن دوره، جغتاییگرایی کاملاً غیرقابل قبول به شمار میرفت
جغتاییگرایی و روشنفکران ازبک
در دوره پیش از انقلاب،
نخستین روشنفکران نوگرای آسیای مرکزی ــ که به «جدیدیان» مشهور بودند ــ بهطور
مستقل به جغتاییگرایی رسیدند. پس از فتح آسیای مرکزی به دست روسیه، بخشی از
نخبگان محلی به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات سرزمینهایشان از سلطه پایدار
امپراتوری، اصلاح و نوسازی بنیادین جامعه است.
روشنفکران
آسیای مرکزی از گفتمانهای رهاییبخش ملی آن دوران این ایده را پذیرفتند که جهان
از ملتهای جداگانهای تشکیل شده است که همواره برای برتری با یکدیگر رقابت میکنند.
بنابراین، برای موفقیت در «نبرد بقا»، یک ملت باید نخست به خودآگاهی دست یابد و
سپس برای توسعه و دفاع از خود سازمان یابد. این امر منطق تازهای از هویت را پدید
آورد که در میان روشنفکران مسلمان امپراتوری روسیه و امپراتوری عثمانی به سرعت
گسترش یافت.
نقطه عطف اصلی، پذیرش برداشتهای
رمانتیک ازمفهوم «جامعه» و«ملت» بود. روشنفکران مسلمان درهردو امپراتوری ناگهان
ریشههای ترکتبار خود را «کشف» کردند وآموختند که به آن افتخار کنند. این پدیده
را میتوان «خیزش ترکگرایی» نامید؛ جریانی که درک نخبگان مسلمان از جامعه را
دگرگون ساخت.
تأکید بر منشأ قومی ــ که بر یافتههای
جدید مردمشناسی، زبانشناسی وترکشناسی استوار بود ــ درعمل بنیانهای مذهبی و
دودمانی هویت را که تا آن زمان درجوامع آسیای مرکزی غالب بود، به چالش کشید. با
این حال، ترکگرایی الزاماً به پانترکیسم منجر نمیشد؛ هرچند دولتهای روسیه و
بریتانیا اغلب این دو را با یکدیگر اشتباه میگرفتند و بعدها برخی پژوهشگران نیز
همین خطا را تکرار کردند.
ترکگرایی جنبشی یکپارچه نبود.
عثمانیها، تاتارها و مردم آسیای مرکزی هر یک برداشت متفاوتی از آن داشتند. در
آسیای مرکزی، صورتبندی فکری ترکگرایی به شکل جغتاییگرایی ظهور کرد؛ یعنی نوعی
افتخار به میراث ترکتبار بومی و خاص آسیای مرکزی که گاه با دیگر اشکال ترکگرایی
در تضاد قرار میگرفت.
یکی از
برجستهترین شخصیتهای این دوره عبدالرئوف فطرت ۱۸۸۶–۱۹۳۸ بود.
او در بخارا تحصیل کرد و بین سالهای ۱۹۰۹ تا ۱۹۱۳ چهار
سال را در استانبول گذراند؛ جایی که عمیقاً تحت تأثیر اندیشههای ترکگرایانه قرار
گرفت.
فطرت
درسال ۱۹۱۷ بارها از تیمور به عنوان بنیان هویت ملی آسیای
مرکزی یاد کرد. در تفسیر او، تیمور دیگر صرفاً بنیانگذار یک دودمان یا فاتحی بزرگ
نبود، بلکه به پدر بنیانگذار ملت ترکِ آسیای مرکزی تبدیل شده بود.
در
اواخر سال ۱۹۱۸، فطرت گروهی از همفکران خود را در انجمنی فرهنگی
به نام «چغاتای گورونگی» گرد آورد. هدف این انجمن چنین تعریف شده بود:
«گردآوری
آثار کهن و جدید ترکی از سراسر ترکستان، یافتن مواد لازم برای نوسازی زبان ترکی و
غنیسازی واژگان و ادبیات آن.»
در دو
سال بعد، این انجمن مباحث گستردهای درباره زبان و ادبیات برگزار کرد و موضوع
اصلاح خط و املای زبان را نیز مطرح ساخت.
اعضای انجمن آشکارا هویت ترکتبار
خود را ستایش میکردند. آنان با نامهای مستعاری همچون «باتو»، «اویغور»، «چنگیز»
و «تموچین» مینوشتند و علیشیر نوایی را پدر ادبیات جغتایی میدانستند.
درسال ۱۹۲۲،
انجمن «چغاتای گورونگی» به اتهام ترویج اندیشههای پانترکیستی تعطیل شد. از آن پس
تا پایان دوران شوروی همواره مورد انتقاد قرار میگرفت، هرچند اعضای آن نه تنها
طرفدار عثمانیگرایی نبودند، بلکه با ایده یک زبان مشترک تمامترکی مبتنی بر ترکی
عثمانی نیز مخالفت میکردند.
اعضای
انجمن مبارزه جدی با تدریس ترکی عثمانی در مدارس مسلمانان تاشکند را در دستور کار
قرار داده بودند. این وضعیت در نتیجه نفوذ اسیران جنگی ترک به وجود آمده بود که در
سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰ به عنوان معلم
فعالیت میکردند و زبان محلی را صرفاً یکی از گویشهای زبان ترکی میدانستند.
با
تأیید اداره آموزش عمومی تاشکند، در برنامه مدارس مسلمانان پس از سه سال آموزش «زبان
مادری»، تدریس «زبان عمومی ترکی» آغاز میشد.
فطرت
که خود چهار سال دراستانبول زندگی کرده بود، این سیاست را «توهین و بیاعتنایی به
زبان ما» میدانست؛ زبانی که به گفته او: «کاملترین، غنیترین و ارزشمندترین ادبیات را در میان تمامی زبانهای
ترکی پدید آورده است.»
نکته مهم آن است که ارجاع فطرت
به میراث جغتایی همواره با تمایل شدیدی به نوسازی و «ملیسازی» زبان همراه بود. او
پیشنهاد میکرد که:
* خط و املا
اصلاح شود تا زبان نوشتاری به زبان گفتاری نزدیکتر گردد؛
* واژگان
جدیدی ساخته شود؛
* با
نفوذ عربی و فارسی در تمامی سطوح زبان مبارزه شود.
این
نکته اهمیت ویژهای داشت، زیرا ادبیات جغتایی بسیاری از الگوهای خود را از سنتهای
ادبی فارسی و عربی گرفته بود و بخش بزرگی از واژه گانش نیز از همین زبانها وام
گرفته شده بود.
ادبیات جدیدی که دراین
سالها پدید آمد ــ و بهحق میتوان آن را عصر طلایی ادبیات نوین ازبک دانست ــ با
کنار گذاشتن قراردادهای سنتی، استفاده از واژگان نو و رویکردی تازه به واقعیت
شناخته میشد.
رابطه میان جغتایی و ازبکی
برای فطرت رابطهای مکانیکی وساده نبود. او امیدوار بود قواعد زبان ازبکی نوین را
بتوان بر اساس منطق درونی زبان جغتایی استخراج کرد،نه ازطریق الگوبرداری از زبانهای
ادبی دیگر مانند ترکی عثمانی یا تاتاری.
از این
رو، جغتاییگرایی فاصله زیادی با پانترکیسم داشت. در واقع، این جریان تلاشی بود
برای آنکه آسیای مرکزی هویت متمایز خود را در درون جهان ترک تعریف کند
تعریف
ملت ازبک
مناقشات
پرشور روشنفکران اغلب ارتباط چندانی با نحوه درک مردم عادی از هوویت خود نداشت.
پیش از ظهور جنبش تجدد خواهی، در منابع تاریخی اساساً هیچ اشارهای به «ملت ازبک»
به معنای مدرن آن دیده نمیشود.
پیش از
ورود روسیه، خودآگاهی گروههای مختلف ساکن آسیای مرکزی موزاییکی پیچیده از هوویتهای
پراکنده بود که ارتباط نزدیکی با ساختار اجتماعی و اقتصادی منطقه داشت. یک پژوهش
مردمنگارانه در سال ۱۹۲۱ که کوشید مسئله خودشناسی مردم محلی را روشن کند،
به این نتیجه رسید که: «هیچ معیار واحدی ــ نه زبان، نه آگاهی قبیلهای،
نه شیوه زندگی و نه ویژگیهای جسمانی ــ به تنهایی برای تعریف گروههای جمعیتی
کافی نیست.»
مرزبندی میان جوامع مختلف با
تقسیمبندیهای زبانی و قومی انطباق نداشت. حتی زبان گفتاری نیز لزوماً تعیینکننده
هوویت افراد نبود. برخی گروهها، از جمله ازبکهای بخارا، خود را «ازبک» مینامیدند،
در حالی که تنها به فارسی سخن میگفتند.
درسال ۱۹۴۹، مردمشناس
شوروی، بلقیس کارمیشووا، در ناحیه بالدجوان با گروهی روبهرو شد که ادعا میکردند
از قبایل ترکتبار هستند، اما فقط به تاجیکی سخن میگفتند و خود را « طایفه ی ترک تاجیک»
میدانستند.
به طور
کلی، عنوان «ازبک» بیشتر از سوی جمعیتهای کوچنشین ماوراءالنهر به کار میرفت.
ساکنان شهرها معمولاً خود را بر اساس محل سکونتشان معرفی میکردند یا از عناوینی
مانند «سارت» یا «ترک» استفاده مینمودند.
از این
رو، ادعای جدیدی ها مبنی بر اینکه همه جمعیت یکجانشین آسیای مرکزی یک ملت واحد
ازبک را تشکیل میدهند، تحولی بنیادین بود و نقش مهمی در رویدادهای سیاسی دوران
انقلاب ایفا کرد.
در
واقع، سخن یاکوبوفسکی درباره ضرورت «تفکیک تاریخ شکلگیری یک ملت از تاریخ نام آن»
درست بود، اما به شکلی معکوس. او استدلال میکرد که ملت ازبک مدتها پیش از آنکه
چنین نامیده شود وجود داشته است.
به نظر
من، واقعیت دقیقاً برعکس بود: نام «ازبک» قرنها پیش از شکلگیری ملت ازبک
وجود داشت، اما خود ملت ازبک در دوران انقلاب ودرنتیجه جنبش سیاسی تحت رهبری
روشنفکران، وهمچنین با ظهورجمهوری شوروی ازبکستان، پدید آمد.
درسال ۱۹۱۷،
«ازبکگرایی» هنوز نقش سیاسی مهمی نداشت، زیرا سیاست در منطقه حول مفهوم «ترکستان»
میچرخید. دولت خودمختاری که در نوامبر۱۹۱۷ در خوکاند
اعلام شد (و درفوریه ۱۹۱۸ توسط گارد سرخ شورای تاشکند سرنگون گردید)، خود
را نماینده «ملتهای ساکن ترکستان» میدانست و حتی برای جمعیت روس منطقه نیز
نمایندگی کامل درنهادهای آینده پیشبینی کرده بود.
اما با
رشد سریع آگاهی ملی در میان روشنفکران مسلمان آسیای مرکزی، مفهوم «مسلمانان
ترکستان» به تدریج به «ملت ازبک» تبدیل شد؛ ملتی که فعالان سیاسی مسلمان در دهه ۱۹۲۰
آشکارا از آن سخن میگفتند.
قومنگاران
وآمارشناسان روس نیز هرگز نتوانستند پیچیدگیهای هوویت محلی را بهطور کامل درک
کنند. تا سال ۱۹۱۷، گروهبندی قومی آسیای مرکزی بسیار تقریبی و
نامطمئن بود.
حتی در
سال ۱۹۲۴، زمانی که فرایند تقسیمات ملی ـ سرزمینی آغاز
شده بود، قومنگار روس ولادیمیر کون مینوشت:
«ادبیات
علمی درباره مردمنگاری ترکستان، با وجود فراوانی آن، هنوز بسیاری از جنبههای
زندگی بومیان را روشن نکرده است. کافی است گفته شود که حتی موضوع اصلی پژوهش، یعنی
ترکیب قومی جمعیت ترکستان و پراکندگی آنان در منطقه، هنوز به اندازه کافی مطالعه
نشده است.»
بیشترین دشواری به دستهبندی
جمعیت یکجانشین آسیای مرکزی مربوط میشد. در بیش از پنجاه سال سلطه روسیه،
پژوهشگران نتوانستند این جمعیت را بر اساس معیارهای رایج مردمشناسی به شکلی روشن دستهبندی
کنند.
درهمتنیدگی مفاهیمی چون
«سارت»، «ترک» و «ازبک» همچنان حلنشده باقی مانده بود. در سرشماری سال ۱۸۹۷ این
اصطلاحات همزمان و بدون مرزهای روشن به کار رفته بودند.
در زندگی روزمره نیز روسها و
مقامات استعماری اغلب همه ساکنان بومی ترکستان را صرفاً «بومیان» یا «مسلمانان» مینامیدند.
رهبران اولیه شوروی از این
مشکل آگاه بودند وکوشیدند آن را حل کنند. لنین درسال ۱۹۲۰ از
ضرورت تهیه نقشهای قومی برای ترکستان سخن گفت که در آن مناطقی چون ازبکستان،
قرقیزستان و ترکمنستان مشخص شوند.
اما انقلاب و جنگ داخلی زمان
مناسبی برای تحقیقات گسترده مردمنگارانه نبود. اگرچه کمیسیون آمار ترکستان فعال
بود، تمرکز آن بیشتر بر جمعآوری دادهها قرار داشت تا تحلیل آنها.
کمیسیون
علمی ویژهای نیز برای مطالعه زندگی بومیان ترکستان تشکیل شد و در سالهای ۱۹۲۱ و ۱۹۲۲ چندین
سفر پژوهشی انجام گرفت، اما کمبود منابع مالی و ناامنی ناشی از فعالیت نیروهای
باسماچی مانع تکمیل این تحقیقات شد.
تنها نتیجه کار این کمیسیون،
فهرستی از اقوام ساکن ترکستان بود که خود نویسندگان آن نیز بارها به ناقص بودن
اطلاعات موجود اذعان کرده بودند.
بنابراین،
تا سال۱۹۲۴هیچ نظام جامع و پذیرفتهشدهای برای دستهبندی
قومی مردم آسیای مرکزی وجود نداشت. هنگامی که فرایند تعیین مرزهای ملی آغاز شد،
تصمیمگیریها نه بر پایه دانش مردمنگارانه کامل، بلکه عمدتاً بر اساس مطالبات
سیاسی و رقابتهای میان نخبگان محلی صورت گرفت.
در
نتیجه، شکلگیری واحدهای ملی در آسیای مرکزی بیش از آنکه محصول پژوهشهای علمی
باشد، حاصل کشمکشهای سیاسی و پروژههای ملتسازی بود
مرزبندی
ملی ـ سرزمینی آسیای مرکزی
ازبکستان
محصول فرایند «مرزبندی ملی ـ سرزمینی» آسیای مرکزی بود؛ فرایندی که در چارچوب
سیاست عمومی اتحاد شوروی برای سازماندهی سرزمینها بر اساس اصل ملیت انجام گرفت.
این روند بشکلی ناگهانی در
ژانویه ۱۹۲۴ آغاز شد، هنگامی که دفتر سازمانی حزب کمونیست
اتحاد شوروی تصمیم گرفت:
«رفیق رودزوتاک
در جریان سفر خود به ترکستان، نشست مشترکی از مسئولان بخارا، خوارزم (در صورت
امکان) و ترکستان تشکیل دهد تا امکان و ضرورت تقسیم دولتی مناطق قرقیزی، ازبکی،
ترکمنی و دیگر نواحی بر پایه اصل ملی مورد بررسی مقدماتی قرار گیرد.»
با
وجود کلی و مبهم بودن این دستور، روند کار با سرعتی شگفتآور پیش رفت. در ماههای
فوریه و مارس، کمیتههای مرکزی احزاب کمونیست جمهوریهای مختلف این موضوع را بررسی
کردند. در آوریل، پیشنهادها به دفتر آسیای مرکزی حزب (سِردازبورو) ارائه شد و پس
از بررسی، پیشنویس قطعنامه به دفتر سیاسی حزب فرستاده شد. فرمان رسمی در ۴ ژوئن ۱۹۲۴ صادر
شد.
درطول
تابستان همان سال، کمیسیون مرزبندی حدود جمهوریهای جدید را تعیین کرد و تا ۱۸
نوامبر ۱۹۲۴ بخش اعظم کار پایان یافت. در آن روز، کمیتههای
اجرایی جمهوریهای پیشین گرد هم آمدند، خود را منحل کردند و جمهوریهای جدید را
اعلام نمودند.
بحثهایی که در جریان این
فرایند شکل گرفت، از یک جهت بسیار قابل توجه است: تقریباً هیچ نقش مهمی برای
متخصصان و پژوهشگران درنظر گرفته نشد.
به استثنای چند یادداشت آماری، کارشناسان مردمنگاری
در تعیین مرزها حضور مؤثری نداشتند. کمیسیون مرزبندی با چنان شتابی کار میکرد که
اعضای آن اساساً فرصتی برای مطالعه گزارشهای قومنگارانه نداشتند. تصمیمها
معمولاً نه بر اساس دادههای علمی، بلکه بر پایه ادعاها و ادعاهای متقابل گروههای
مختلف اتخاذ میشد.
برای
مثال، کمیته اجرایی جمهوری قرقیزستان در چارچوب جمهوری فدراتیو روسیه در سال ۱۹۲۲ اعلام
کرده بود که ۹۳ درصد جمعیت استانهای سمیرِچیِه و سیردریا را
قزاقها تشکیل میدهند.
اما در
اوت ۱۹۲۴،هنگامی که نمایندگان قزاق خواستار تشکیل منطقهای
خودمختار برای قزاقهای ساکن جمهوری خلق بخارا شدند، موسی سعیدجانف ــ نماینده
ازبک بخارا ــ اظهار داشت که تعداد قزاقها در بخارا بیش از۳۰هزار
نفر نیست. در مقابل، نماینده قزاقها، ناروسبایف، ادعا کرد که شمار آنان به۳۶۰ هزار
نفر میرسد.
اختلاف
نظر به اندازهای بود که حتی دو طرف درباره تعداد نمایندگان قزاق در آخرین کنگره
شوراهای بخارا نیز نتوانستند به توافق برسند.
درچنین فضایی، اعتبار همه
سرشماریهای پیشین نیز زیر سؤال رفت. هر گروه به آن آماری استناد میکرد که بیشتر
با خواستههای سیاسیاش سازگار بود.
نکته
قابل توجه این است که تقریباً تمام جزئیات این فرایند توسط کادرهای سیاسی محلی
تدوین شد. کمیسیونهای حزبی مرکزی معمولاً تنها زمانی مداخله میکردند که اختلافات
به بنبست میرسید.
از این
رو، مرزبندی ملی را میتوان بزرگترین دستاورد سیاسی نخبگان ملی آسیای مرکزی
وهمچنین لحظه پیروزی ایده ملی در منطقه دانست.
پروژه ازبکی
طرح
ازبکی عمدتاً توسط فیضالله خواجهاف، رئیس شورای کمیسرهای خلق جمهوری بخارا
وازشاگردان عبدالرئوف فطرت، تدوین شد. در دفتر آسیای مرکزی حزب، خواجهاف فردی
قابل اعتماد و بانفوذ به شمار میرفت.
سند او
با این جملات آغاز میشد:
«ملت ازبک که
پیشتر در دولت مستقلی به رهبری تیمور وجانشینانش متحد شده بود، درقرون بعدی به
بخشهای جداگانه تقسیم شد. این تجزیه نتیجه تضعیف نیروهای اقتصادی و ساختار سیاسی
بود و در نهایت به فروپاشی اقتصادی، از دست رفتن وحدت دولتی و نابودی جسمانی مردم
تحت حکومت خانها، امیران و سپس حکومت تزاری انجامید.»
در این
روایت، دولت تیمور به عنوان «دولت ازبک» معرفی میشد و فروپاشی آن علت اصلی انحطاط
سیاسی و اقتصادی ملت ازبک قلمداد میگردید.
سند
سپس تأکید میکرد که اتحاد دوباره مردم ازبک یکی از وظایف فوری دولت شوروی است:
«به
تعویق انداختن حل این مسئله، رشد نیروهای ملتهای آسیای مرکزی را کند خواهد کرد و
وضعیتی را تثبیت میکند که بهطور مصنوعی ملتها را به بخشهای جداگانه تقسیم کرده
است.»
دفتر
آسیای مرکزی حزب این استدلال را پذیرفت و بر همین اساس جمهوری ازبکستان شکل گرفت.
ازبکستان جدید
ازبکستانی
که درسال ۱۹۲۴ تأسیس شد (و جمهوری خودمختار تاجیکستان نیز درآن
قرارداشت)، تقریباً تمام جمعیت یکجانشین و نیمهیکجانشین آسیای مرکزی را در بر میگرفت
و خود را وارث مستقیم سنت دولتداری تیموری میدانست.
اکنون
شهروندان این جمهوری جدید باید میآموختند که «ازبک» باشند.
در دهههای
بعد، نگارش تاریخ ملی، پژوهش درباره میراث فرهنگی، تدوین ادبیات ملی و
استانداردسازی زبان نوشتاری به تدریج احساس مشترکی از «ازبک بودن» را در میان
مردمی که عضو این جمهوری شده بودند، پدید آورد.
این
احساس هویت ملی به اندازه کافی نیرومند بود، اما همانند بسیاری از پروژههای ملتسازی،
با نوعی فراموشی جمعی درباره شرایط واقعی پیدایش خود نیز همراه شد.
البته
این فرایند ساده و مستقیم نبود. روشنفکران قدیمی، کمونیستهای محلی، رهبران حزبی و
دانشمندان روس هر یک برداشت متفاوتی از فرهنگ ازبکی داشتند و طی حدود پانزده سال
بر سر تعریف فرهنگ و هویت ازبکی درگیر منازعات متعدد بودند.
از این
نظر، ازبکستان تفاوت چندانی با سایر جمهوریهای ملی اتحاد شوروی نداشت.
و
درهمین نقطه است که داستان دوباره به عبدالرئوف فطرت و جغتاییگرایی بازمیگردد.
جبهه
ایدئولوژیک
همانگونه
که پیشتر دیدیم، بایبولاتوف فطرت را به عرفانگرایی، پاناسلامیسم، پانترکیسم
وملیگرایی متهم میکرد. اما دغدغه دیگری نیز داشت : «ناگزیر این
پرسش مطرح میشود که چرا دقیقاً ادبیات جغتایی باید مبنای ادبیات پرولتری معاصر
ازبک قرارگیرد؟»با این حال، او
پرسش عمیقتری را مطرح نمیکرد: اصولاً چگونه میتوان درغیاب یک طبقه کارگر
واقعی، ادبیات پرولتری پدید آورد؟
درآن
زمان، عملاً پرولتاریای ازبک وجود نداشت. با توسعه اقتصاد شوروی در دهه ۱۹۲۰ روشن
شد که نقش اصلی آسیای مرکزی در ساختار اقتصادی اتحاد شوروی، تولید پنبه است.
سرمایهگذاری صنعتی درمنطقه بسیار محدود بود و همین امر نارضایتی گستردهای را در
میان روشنفکران آسیای مرکزی، چه حزبی و چه غیرحزبی، برانگیخت.
حملات
بایبولاتوف به فطرت بخشی ازآن چیزی بود که حزب کمونیست ازسال۱۹۲۶«جبهه ایدئولوژیک» نامیده بود؛ کار زاری علیه«روشنفکران قدیمی»یا
همان جدیدیان که وفاداری وخلوص ایدئولوژیک آنان همواره مورد تردید قرار میگرفت.
هدف این
کارزار آن بود که روشنفکران پیش از انقلاب از جایگاه تعیینکننده خود در مسائل
فرهنگی کنار گذاشته شوند و تصمیمگیری در این حوزه به نهادهای حزبی سپرده شود.
رهبری
این جبهه را اکمل اکراموف، دبیر اول حزب کمونیست ازبکستان و مدافع سرسخت کمونیسم
چپ، بر عهده داشت؛ هرچند روشن بود که این سیاست با تأیید دفتر آسیای مرکزی حزب
اجرا میشود.
درسالهای
بعد، نسل تازهای از روشنفکران که در نهادهای شوروی پرورش یافته بودند ــ بسیاری
از آنان تحصیلات خود را درمسکو گذرانده بودند ــ به مقابله با جدیدیان
پرداختند. آنان فطرت و همفکرانش را به انواع «انحرافات ایدئولوژیک» متهم میکردند:
از ملیگرایی، پاناسلامیسم و پانترکیسم گرفته تا ضدانقلابیگری و فعالیت ضدشوروی.
اما
خود بایبولاتوف عضو این نسل جدید نبود. او مأمور دستگاه امنیتی شوروی (چکا) بود و
اساساً فطرت را به فعالیتهای ضدشوروی مظنون میدانست.
به
فطرت اجازه داده شد که درمطبوعات ازخود دفاع کند، اما فضای سیاسی روزبهروز علیه
او وحلقه فکریاش تغییر میکرد.
افشاگریها
تقریباً هر روز در روزنامهها منتشر میشد. نویسندگان جوان بر منشأ «پرولتری» خود
تأکید میکردند؛ مأموران امنیتی مراقب پاکی ایدئولوژیک بودند؛ و روزنامهنگاران در
جستوجوی فساد و انحراف به سر میبردند.
درسال ۱۹۳۰
پاکسازی گستردهای در وزارت آموزش ازبکستان صورت گرفت و بسیاری از روشنفکران دارای
گرایشهای ملیگرایانه کنار گذاشته شدند.
با این
حال، مشهورترین چهرهها ــ از جمله فطرت ــ در آن زمان مصون ماندند؛ تا حدی به
دلیل حمایت فیضالله خواجهاف.
اما
هنگامی که خود خواجهاف در سال ۱۹۳۷، همراه با
اکمل اکراموف، مغضوب حکومت شد، دیگر هیچ حفاظی برای «روشنفکران قدیمی» باقی نماند.
درهمان
سال، همه آنان دستگیر شدند و اندکی بعد اعدام گردیدند. بیشتر این اعدامها دریک شب
ازاکتبر۱۹۳۸ انجام شد.
نتیجهگیری
درسال۱۹۴۱،
الکساندر یاکوبوفسکی چنین نوشت: «ازبکهای
معاصر که همراه با دیگر ملتهای اتحاد شوروی درحال ساختن جامعه کمونیستی هستند،
مردمی نیستند که از منشأ خود بیخبر باشند. این ملت تاریخی طولانی و پیوسته از رشد
و تکامل در سرزمین ازبکستان دارد.
زبانشناسی
و مطالعات ادبی نیز همین تداوم تاریخی را نشان میدهند؛ خطی که از زمان خواجه احمد
یسوی آغاز میشود، از آثار لطفی و علیشیر نوایی میگذرد و به زبان ادبی ازبکی
معاصر میرسد.»
یاکوبوفسکی
این نتیجهگیری را بر پایه استدلالهای علمی و نظریههای قومزایی مطرح میکرد؛
اما فطرت نیز بدون تردید با آن موافق بود، اگر در آن زمان در گوری بینام و نشان
آرمیده نبود.
نسل
فطرت بهای اندیشههایی را که بعدها ــ البته بدون تأکید بر نقش تیمور ــ به روایت
رسمی هویت ازبک در دهه ۱۹۴۰ تبدیل شد، با جان خود پرداخت.
این
سرنوشت یکی از تناقضهای بزرگ تاریخ شوروی را آشکار میکند: روشنفکرانی که مفاهیم
اصلی هویت ملی ازبک را تدوین کرده بودند، به اتهام ملیگرایی و انحراف ایدئولوژیک
سرکوب و نابود شدند؛ اما بخش مهمی از همان اندیشهها بعداً توسط دولت شوروی
پذیرفته شد و به بخشی از روایت رسمی ملت ازبک تبدیل گردید.
در
نهایت، استدلال اصلی خالد عابد این است که ملت ازبک نه میراثی از گذشتهای دور،
بلکه محصول فرایندهای سیاسی، فکری و نهادی قرن بیستم است. هوویتی که از دل تعامل
میان روشنفکران محلی، سیاستهای ملی شوروی، بازخوانی تاریخ تیموری و تلاش برای
تعریف یک فرهنگ ملی جدید پدید آمد و سپس چنان طبیعی و بدیهی جلوه کرد که منشأ
تاریخی خود را از یاد برد.%
در زیر لینک این مطلب از منبع برای
علاقمندان
https://magazines.gorky.media/nz/2011/4/uzbekistan-rozhdenie-naczii.html
---------------------------------------------------------