‏نمایش پست‌ها با برچسب خبر و نظر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خبر و نظر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

ویژ‌گی‌های انقلاب‌های مخملی

"انقلاب‌های مخملی" به چه انقلاب‌هایی می‌گویند؟ فرق آنها با انقلاب‌های کلاسیکی که نمونه‌ی بارزشان انقلاب کبیر فرانسه است، چیست؟ تیموتی گارتن ‌اش، استاد تاریخ در دانشگاه آکسفورد، در مقاله‌ای به این پرسش‌ها پرداخته است.

مورخ انگلیسی، تیموتی گارتن اَش (Timothy Garton Ash)، مجموعه‌ای از کتاب‌ها درباره‌ی "انقلاب‌های مخملی" را بررسی کرده و کوشیده است روشن سازد که این نوع انقلاب‌ها چه مشخصه‌هایی دارند.

کم‌اطلاعی از روانشناسی توده

تیموتی گارتن اش معتقد است که هنوز باید منتظر ماند تا کتابی نوشته شود که بتواند تصویری جامع از رخدادهای ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ عرضه کند. بر اطلاعات ما از آنچه در بلوک شرق گذشت و باعث فروپاشی آن شد، مدام افزوده می‌شود. بخشی از این اطلاعات مبتنی بر اسناد و صورت‌جلسه‌هایی هستند که درونی بوده‌اند و اکنون می‌توان به آن‌ها دسترسی یافت. گارتن اش مثال می‌زند که که در ۹ نوامبر ۱۹۸۹، یعنی آن روزی که دیوار برلین گشوده شد، حوادث آلمان مشغله‌ی ذهنی دفتر سیاسی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست شوروی نبوده است. موضوع بحث آن روز پولیت‌بورو گزارشی درباره‌ی جدایی‌خواهی در جمهوری‌های بالتیک و تأثیر این گرایش بر اوکراین و روسیه بوده است. در گزارش نیولاری ریشکوف، نخست وزیر وقت در این باره، این جمله چشمگیر است: «بوی فروپاشی به مشام می‌رسد

اما اطلاعاتی که مدام بر میزان آنها افزوده می‌شود، در مورد چیزهایی است که در میان رهبران شرق و غرب گذشته است. اطلاعات ما در این‌مورد همچنان اندک است. مسئله این است که: «چه چیزی تک‌تک زنان و مردانی را که جرأت کردند پا در خیابان بگذارند، به کاری واداشت که بویژه در آغاز بی‌خطر نبود؟ چه چیزی توده را به حرکت واداشت؟»

حل معمای حل شده

سرانجام حرکات را می‌دانیم. به این جهت حوادث سه ساله‌ی ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ همچون معما جلوه نمی‌کنند. معما چو حل گشت آسان شود. اما درست همین آسان‌نمایی از نظر مورخ انگلیسی، تیموتی گارتن اش گول‌زننده است. انسان ممکن است عواملی را ردیف کند که به آن چیزی منجر شدند که می‌دانیم رخ نموده است. این هنوز به معنای توضیح علمی رخداد نیست. باید بتوان عواملی را نیز دید که مؤثر بوده‌اند، اما تا کنون دیده نشده‌اند و همچنین عواملی را که در جهتی عمل کرده‌اند که خلاف جهت نهایی حوادث بوده است.

استاد تاریخ اروپا در دانشگاه آکسفورد توجه ما را به این نکته نیز جلب می‌کند که پیروزی، پدران بسیاری دارد و هر کس کوشش می‌کند فتحی را که شده، به نام خودش ثبت کند. مثلا لهستانی‌ها و کاتولیک‌ها نقش پاپ ژان پل دوم را برجسته می‌کنند و همه چیز را به او برمی‌گردانند. آلمانی‌ها و مجاری‌ها به نقش اصلاح‌طلبان در دولت بوداپست اشاره می‌کنند، به این‌که آنان اجازه دادند آلمانی‌هایی که از شرق گریخته بودند، از طریق مجارستان به غرب پناه برند. سوسیال‌دموکرات‌های آلمانی نقش سیاست تنش‌زدایی آغاز شده با ویلی‌برانت را برجسسته می‌کنند و همچنین روس‌های راضی از تغییرات، گورباچف را پیشاهنگ دگرگونی‌ها می‌دانند.

سازمان‌یابی مردم

در قلب مسئله، نقش مردم قرار دارد. آنان چگونه سازمان یافتند و به حرکت درآمدند؟
در لهستان، حرکت‌ها سازمان‌یافته‌تر بود، سندیکای "همبستگی" و هم‌بسته با آن کلیسای کاتولیک مردم را سازمان دادند، در جاهای دیگر مردم بی‌سازمان بودند. در این رابطه تیموتی گارتن اش از قول استفن کوتکین، نویسنده‌ی کتاب "جامعه‌ی غیرمدنی" (Uncivil Society) می‌نویسد که آنچه به انقلاب مخملی شهرت دارد، در پایین «بسیجی اجتماعی بدون سازمان اجتماعی" بوده است.

گارتن اش این نظر را تعدیل می‌کند و می‌گوید که به هر حال مردم گرد سازمان‌ها و شخصیت‌هایی که استعداد تبدیل شدن به سازه‌های اعتراضی را داشتند، جمع شدند و حرکت خود را پیش بردند. آنان را نمی‌توان مطلقا بی‌سازمان دانست.

فراتر از چارچوب ملی

مشخصه‌ی دگرگونی‌های "رنگی" در بلوک شرق آن بوده که یک بعد قوی بین‌المللی داشته‌اند، چنان‌که مثلا فروپاشی دیوار برلین را تنها نمی‌توان با حرکت‌های اعتراضی مردم در "جمهوری دموکراتیک آلمان" توضیح داد. در انقلابی مثل انقلاب کبیر فرانسه چنین نبوده است. گارتن اش در این مورد می‌نویسد: « انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه دارای جنبه‌ها و تأثیرهای بیرونی بود و از راه جنگ‌های انقلابی به یک حادثه‌ی بین‌المللی تبدیل شد، ولی خود انقلاب بر بنیاد تحولات سیاسی درونی در یک کشور بزرگ واحد شکل گرفت. در مقابل، انقلاب‌های اروپایی [در بلوک شرق از سال ۱۹۸۹] از آغاز حادثه‌ای بین‌المللی بودند، بین‌المللی نه فقط به اعتبار روابط متقابل دیپلماتیک، بلکه به دلیل تأثیرهایی که کشورها و جامعه‌ها بر فراسوی مرزهایشان می‌گذاشتند

در این تأثیرگیری از بیرون، رسانه‌ها نقش عمده‌ای داشته‌اند. رسانه‌ها اساسا یک پای ماجرا هستند. گارتن اش می‌نویسد: «گزارش‌دهی درست یا نادرست در باره‌ی رخدادها، بویژه از طریق تلویزیون، خود بخشی از زنجیره‌ی عوامل زاینده‌ی حوادث است.» مثالی مشهور در این مورد خبر تلویزیون آلمان غربی در مورد گشایش دیوار است. وقتی که در اخبار ساعت ۲۲ و ۳۰ دقیقه شبکه‌ی یک اعلام شد که دروازه گشوده شده است، خبر هنوز صحت نداشت، اما خود این موضوع عاملی شد برای آن‌که مردم هجوم بیاورند و دیوار نقش بازدارنده‌ی خود را از دست بدهد.

تعمیم مفهوم

عنوان "انقلاب مخملی"، نخست در سال ۱۹۸۹ برای توصیف وقایع چکوسلواکی به کار برده شد. بعدا این اصطلاح را تعمیم دادند و در مورد حوادث کشورهای دیگر نیز به کار بستند. گاه عین این اصطلاح را استفاده کردند، گاه مثلا در مورد حوادث گرجستان در سال ۲۰۰۳ به جای آن "انقلاب گل سرخ" را به کار بردند و سرانجام معمول شد که از مقوله‌ای به نام "انقلاب‌های رنگی" سخن رود.

در ایران هم که "جنبش سبز" درگرفت، آن را به عنوان یک حرکت اعتراضی "رنگی" قلمداد کردند. خود رژیم ایران در این مورد پیشگام بود. گارتن اش در این رابطه به دادگاه‌های جمعی نمایشی‌ای اشاره می‌کند که در سال گذشته در تهران برگزار شد و در کیفرخواست متهمان آمده بود که آن‌ها می‌خواسته‌اند یک "انقلاب مخملی" را در ایران پیش برند.

نمونه‌های حرکت‌های اعتراضی‌ای که جلوه‌ای "مخملی" داشته‌اند، گارتن اش را برآن داشته است که بنویسد انقلاب‌های مخملی فقط مربوط به گذشته نیستند، نمودی اکنونی دارند و در آینده نیز موضوع ذهن ما خواهند بود.

اِعمال زور

سرنمون این انقلاب‌ها را چگونه می‌توان مشخص کرد؟ انقلاب‌های کلاسیک سرنمونی چون انقلاب کبیر فرانسه داشتند. این انقلاب‌ها با خشونت همراه بودند، آرمانی بودند، خصلت طبقاتی بارزی داشتند و به رادیکالیسمی در حد ترور انقلابی می‌گرویدند. «در مقابل تیپ ایده‌آل سنخ ۱۹۸۹ بی‌خشونت است، ضد آرمان‌های خیالی است، و به جای مبتنی بودن بر طبقه‌ی معینی بر یک همبستگی وسیع اجتماعی اتکا دارد.» نیروی پیشبرنده، «قدرت مردم» است، قدرتی که به کار می‌افتد تا قدرتمندان حاکم را به پای میز مذاکره برای انتقال قدرت بکشاند. «حاصل اعمال قدرت، نه ترور، بلکه سازش است».

گارتن اش در هنگام بحث در مورد شاخص‌های اصلی انقلاب‌های رنگی، این تعریف عمومی را از انقلاب پیش می‌گذارد که آن را تروتسکی، از سران انقلاب اکتبر روسیه، تقریر کرده است:«انقلاب هجوم زورآور توده‌ها به صحنه‌ی فرمانروایی بر سرنوشتشان است.» به نظر گارتن اش در انقلاب‌های مخملی نیز همین هجوم رخ می‌دهد؛ حمله اما با خشونت همراه نیست. اعمال زور حتما نباید اعمال خشونت باشد.

زوری که وارد می‌شود "نیروی رقم درشت" است. لئونید کوچما، رئیس جمهور اوکرایین، زمانی که تازه اعتراض‌ها در کشور آغاز شده بود، گفته بود: «اگر با جمعیتی ۲۰۰ هزار نفری مواجه شوم، استعفا خواهم داد.» در سال ۲۰۰۴، نیم میلیون نفر با پرچم‌های نارنجی دست به تظاهرات زدند و جانشین کوچما مجبور به کناره‌گیری شد.

قدرت اعداد هم نسبی است. در جایی چون ایران، ارقام درشت‌ترند. خود گارتن اش ایران را مثال می‌زند، اما بحث جمعیت را پی نمی‌گیرد. گارتن اش با اشاره به یک تظاهرات جنبش سبز می‌پرسد، چه تعداد مردم از "میدان انقلاب" تا "میدان آزادی" جمع شده بودند: «دو میلیون؟ سه میلیون؟ هیچ کس نتوانست دقیق بگوید، هیچ کس نخواهد توانست شمار دقیق را معلوم کند

ایده و ترکیب

فرانسوا فوره، مورخ متخصص انقلاب کبیر فرانسه، معتقد است که انقلاب‌های مخملی در اصل انقلاب نیستند، چون ایده‌ی تازه‌ای با خود نیاورده‌اند. به باور عده‌ای از صاحب‌نظران، انقلاب‌های مخملی در واقع برای احیای نظم گذشته هستند. آنها Revolution هستند در معنای Re-volution (باز-گردانی). از جنبه‌هایی این موضوع درست است. مثلا همه‌ی اقمار اروپایی شوروی می‌خواستند به "اروپا" بازگردند. نمونه‌ای بارز از بازگشت‌گرایی لهستان است که میل بازگشت به کاتولیسیسم در آن قوی و مؤثر بود.

گارتن اش در بررسی تحول‌های جدیدی که با انقلاب‌های کلاسیک فرق می‌کنند، نمونه‌ای چون شیلی را هم در نظر می‌گیرد. بازگشت‌گرایی در چنین نمونه‌ای احیای نظم دموکراتیکی است که پیش از پینوشه در کشور وجود داشته است.

گارتن اش به عنوان یک نمونه از انقلاب‌های نوع جدید جنبش استقلال‌طلبانه‌ی هند به رهبری مهاتما گاندی را هم مثال می‌زند. این جنبش به دلیل شیوه‌های مبارزاتی آن مکتب‌ساز بوده است. مکتب مبارزه‌ی بدون خشونت همواره به گاندی به عنوان یکی از آموزگاران اصلی خود می‌نگرد.

در مقاومت مدنی‌ای که از خشونت پرهیز می‌کند، تضمین‌کننده‌ی پیروزی، قدرت مردم است. انقلاب‌های "مخملی"، انقلاب‌های "مردمی" هستند. در مواردی استقلال‌طلبی و ناسیونالیسم، برانگیزنده‌ی فکر و فرهنگ سیاسی و مبارزاتی مردم می‌شود. ایده‌ای که پیش‌برنده‌است، طیف بزرگی از طبقات و گروه‌های اجتماعی را با هم مؤتلف می‌کند.

مبارزه‌ای که بر مقاومت مدنی مبتنی است، شتابناک پیش نمی‌رود.«یک مشخصه‌ی انقلاب‌های مخملی این است که اغلب بسی طول می‌کشد تا آنها به هدف خود برسند. تلاش‌های فراوانی می‌شود که در جریان آنها رهبران مخالفان و به همینسان برخی از قدرتمندان، از خطاها و شکست‌های خود می‌آموزند.» هر دو طرف اپوزیسیون و رژیم، در جریان رویارویی با یکدیگر، اشتباه هم می‌کنند. تفاوت در این است که اپوزیسیون اشتباه‌های «بهتر»ی می‌کند.

انقلاب‌مخملی «انقلاب از راه مذاکره» است. «مذاکره» راه را برای کنار رفتن صلح‌آمیز رژیم کهنه هموار می‌کند. در انقلاب‌های مخملی، پیروزی نهایی با شلیک جوخه‌های اعدام اعلام نمی‌شود. سران رژیم کهنه گاهی برخی امتیازهای خود را حفظ می‌کنند. از آنان رفاهشان گرفته نمی‌شود. برخی از آنان با تحولات تازه همراهی می‌کنند. همدستی آنان انتقال قدرت را تسهیل می‌کند.

شانس پیروزی

انقلا‌ب‌های مخملی نوع تازه‌ای از انقلاب‌هاست. به نظر گارتن اش و عده‌ای از صاحب‌نظران دیگر، با نظر به این انقلاب‌ها باید در برداشت از انقلاب بازاندیشی کرد. گارتن اش برای یک فرضیه‌سازی جدید، تحولاتی چون انقلاب در هند و گذار از دیکتاتوری به دموکراسی در پرتغال، اسپانیا، شیلی و فلیپین را هم درنظر می‌گیرد.

در همه‌ی این نمونه‌ها، اپوزیسیون فرصت‌هایی برای گسترش خود به دست می‌آورد و از این فرصت‌ها به خوبی بهره‌برداری می‌کند. فرصت‌های رشد در دیکتاتوری‌های خشن نظامی یا در رژیم‌های تمامیت‌خواه و فاشیستی وجود ندارد. از همین رو گارتن اش در جمع‌بندی که از تجربه‌ی انقلاب‌های مخملی عرضه می‌کند، بیشترین شانس پیروزی برای حرکت‌های "مخملی" را در رژیم‌های نیمه‌استبدادی می‌بیند.% RN/JT
---------------------
مقاله‌ی تیموتی گارتن اَش با عنوان «Velvet Revolution: The Prospects» درشماره ی ۵ نوامبر ۲۰۰۹ نشریه‌ی «The New York Review of Books» چاپ شده است.
برگردان آلمانی این مقاله در شماره‌ی یکم سال ۲۰۱۰ مجله‌ی «Europäische Rundschau» منتشر شده است. عنوان مقاله به آلمانی چنین است:

«Die Samtene Revolution und ihre Folgen von 1989 bis heute»

- برگرفته از سایت رادیو دویچه وئله

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

حمایت جهانی دیگر از مبارز راه آزادی، دموکراسی وحقوق بشر

اکبر گنجی به عنوان «قهرمان جهانی آزادی مطبوعات» انتخاب شد

برگرفته از سایت رادیو فردا ۱۳۸۹/۰۵/۱۹

مؤسسه بین‌المللی مطبوعات، روز دوشنبه اکبر گنجی، نویسنده، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی ایرانی را که چند سالی است درخارج از ایران به سر می‌برد به عنوان پنجاه و نهمین «قهرمان جهانی آزادی مطبوعات» برگزید.
به گزارش وب‌سایت مؤسسه بین‌المللی مطبوعات، پنج عضو هیئت داوران این مؤسسه، روز دوشنبه،
۱۸ مردادماه، متفقاً اکبر گنجی را به خاطر مبارزه‌اش درراه حقیقت وعدالت به عنوان نفر پنجاه و نهم فهرست شصت نفره قهرمانان جهانی آزادی مطبوعات معرفی کردند.
آلیسون بِتِل مک‌کنزی، مدیر موقت این مؤسسه، درمورد اکبر گنجی گفت: «شجاعت او در مقابل ارعاب ومبارزه مداومش در راه حقیقت و عدالت باید الهام‌بخش همه ما باشد.»
وی همچنین اعلام کرد که مبارزه اکبر گنجی به‌ویژه درحال حاضر با آزار واذیت مداوم زندانیان سیاسی درایران مرتبط است.
اکبر گنجی، نویسنده کتاب‌هایی نظیر «تاریک‌خانه اشباح» و «عالیجناب سرخ‌پوش وعالیجنابان خاکستری» که در اوایل انقلاب چندین سال عضو سپاه پاسداران بود، دراردیبهشت‌ماه
۱۳۷۹ به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» به شش سال زندان محکوم شد.
وی درمدتی که در زندان بود کتاب «مانیفست جمهوری‌خواهی»‌ را به رشته تحریر در‌‌آورد وپس از آزادی از زندان درسال
۱۳۸۶، ایران را ترک کرد.
درفروردین‌ماه امسال نیز اکبر گنجی به دلیل «فعالیتهای برجسته حقوق بشری» خود جایزه
۵۰۰ هزار دلاری دو سالانه حقوق بشرى انستيتوى «ميلتون فريدمن» را از آن خود کرد.

مؤسسه بین‌المللی مطبوعات در نظر دارد در مراسمی در ماه سپتامبر از اکبر گنجی و سایر روزنامه‌نگارانی که نام‌شان درفهرست «قهرمانان جهانی آزادی مطبوعات» قرار دارد تقدیر کند.
این مؤسسه که مقر اصلی آن در وین پایتخت اتریش است، درسال
۲۰۰۰ ودرپنجاهمین سالگرد آغاز فعالیت این مؤسسه در راه دفاع از آزادی مطبوعات درسراسر جهان، ۵۰ روزنامه‌نگار را به عنوان «قهرمان جهانی آزادی مطبوعات» برگزید که در این فهرست نام فرج سرکوهی، منتقد و روزنامه‌نگار ایرانی، نیز به عنوان نفر نهم ثبت شده است.
این مؤسسه سپس تصمیم گرفت تا زمان برگزاری شصتمین سالگرد تأسیس این مؤسسه،
۱۰ نفر دیگررا نیز به این فهرست اضافه کند.
نام آنا پولیتکوفسکایا، روزنامه‌نگار روسی و منتقد سرسخت ولادیمیر پوتین، که در سال
۲۰۰۶ در مسکو به قتل رسید، دو ماه پس از ترورش به عنوان نفر پنجاه و یکم به این فهرست اضافه شد.
همچنین در سال
۲۰۰۷ هرانت دینک، روزنامه‌نگار ارمنی‌تبار ترکیه، نیز که در فوریه سال ۲۰۰۷ میلادی در استانبول به قتل رسید، به عنوان پنجاه و دومین «قهرمان جهانی آزادی مطبوعات» انتخاب شد.
این سازمان بناست شصتمین «قهرمان جهانی آزادی مطبوعات» را در ماه آینده معرفی کند.
مراسم تقدیر از این شصت روزنامه‌نگار از تاریخ
۱۱ تا ۱۴ سپتامبر و همزمان با شصتمین سالگرد تأسیس این مؤسسه در وین، پایتخت اتریش، و براتیسلاوا، پایتخت اسلوواکی، برگزار خواهد شد.%

http://www.radiofarda.com/content/F10_Akbar_Ganji_Declared_as_59th_World_Press_Freedom_Hero/2123791.html

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

زبان "مشترک"، "ملی" يا "رسمی"، ازموضوع های مورد مناقشه‌ی ایرانیان

آيا درايران به‌ "يک زبان مشترک"، "يک زبان رسمی" نياز داريم؟

«زبان رسمی» ضامن وحدت واستقرار دموکراسی درايران؟

ناصر ایرانپور ، منبع : سایت http://www.nasser-iran.com/ ، برگرفته از سایت ایران گلوبال

بر کسی پوشيده‌ نيست که‌ ايران به‌ لحاظ ملی، قومی، فرهنگی متنوع است، هر چند اتفاق نظر درمورد نامگذاری اجزاء اين ترکيب وجود ندارد؛ گروهی آنها را اقوامی می‌دانند که‌ ملت ايران را بوجود آورده‌اند، دسته‌ای ديگر از مليتهای ايران سخن می‌گويند و برخی نيز هر يک از آنها را 'ملت می‌دانند. البته‌ جريانات سياسی چپ ايران بيشتر از ترمنولوژی خلقهای ايران يا خلق ايران بهره‌ می‌گيرند که‌ بيشتر بار خنثی دارد و دست کم حساسيت‌برانگيز نيست.

بديهی است که‌ اين کشمکش يک کشمکش سياسی است وهرکدام از واژه‌های نامبرده‌ از يک دستگاه‌ فکری معين سرچشمه‌ می‌گيرند که‌ بررسی آنها موضوع اين سياهه‌ نيست. آنچه‌ دراين نوشته‌ مورد اشاره‌ است، موضوع زبان است، زبان "مشترک"، "ملی" يا "رسمی"، چه‌ که‌ اين موضوع نيز مورد مناقشه‌ی ايرانيان است. پرسش اصلی که‌ دراين ارتباط مطرح است اين است که‌ آيا ما درايران به‌ "يک زبان مشترک"، "يک زبان رسمی" نياز داريم؟ آيا در غيراينصورت وحدت ايران به‌ مخاطره‌ می‌افتد؟ ارتباط اين موضوع با دموکراسی کدام است؟

می‌دانيم که‌ زبان مهمترين مؤلفه‌ی فرهنگی و قوميت و ابزار ناسيوناليسم برای "ملت‌سازی" بوده‌ است. ايران نيز از اين قاعده‌ مستثنی نبوده‌ است، هرچند که‌ درآن اين پروسه‌ شکست سختی خورده‌ است، همانطورکه‌ جنبشهای بالفعل وبالقوه‌ی ملی آن اين مسأله‌ را به‌ شکل بسيار بارزی عيان می‌سازند.

آری، با اين وصف عده‌ای بر جنبه‌ی وحدت‌بخش زبان مشترک و واحد تأکيد می‌کنند، درحاليکه‌ زبان از نظر دسته‌ای ديگر نه‌ تنها ابزاری برای ارتباط انسانها است، بلکه‌ همچنين می‌تواند اهرمی کارا برای آسيميلاسيون، کانالی برای تبعيض گروههای ملی و فرهنگی ‌باشد. استثمار و استعمار نيز می‌تواند توسط زبان غالب و دست کم به‌ کمک آن صورت گيرد.

از نظر راقم اين سطور انکارناپذير است که‌ بخش مهمی از تبعيضات در جوامع متمرکز چندزبانی از طريق و شاهراه‌ تحميل يک زبان ("مشترک"، "واحد"، "ملی"، "رسمی"، "اداری" و "ملی") صورت می‌گيرد، چرا که‌ آموزش و پرورش و رسانه‌های همگانی و نظام اداری و سياسی و قضايی و فرهنگی تنها و تنها بر اساس يک زبان می‌چرخد و‌ از منابع مالی و انسانی که‌ متعلق به‌ همه‌ی آحاد جامعه‌ی‌ برخوردار از زبانهای مختلف می‌باشد، تنها برای اشاعه‌ و پرورش و تکامل يک زبان بهره‌ گرفته‌ می‌شود. "زبان مشترک" سخنوران اين زبان را به‌ صاحبان اصلی سرزمين و سخنوران ديگر زبانها را به‌ فرع تبديل می‌سازد. اين مسأله‌ در امتداد تاريخی خود به‌ يک رويکرد و فرهنگ ومنتاليتت تبديل می‌شود، منجر به خودبرتربينی اقشاری از سخنوران زبان رسمی و‌ خودکم‌بينی بخشهايی از سخنوران زبانهای غيررسمی می‌گردد و خودتبعيضی و خودسانسوری دسته‌ی دوم را به‌ دنبال دارد، چرا که اين گروه‌ با کم‌بهادادن به‌ زبان مادری خود و عطف بيش از حد به‌ زبان حاکم (حال هر عنوانی که‌ بر آن بگذاريم) درصدد برمی‌آيند موانع پيشرفت شغلی و اجتماعی و علمی و حتی سياسی و اداری را از سر راه‌ خود بردارند...

هر يک از اين موضوعات را می‌توان شکافت و به‌ فهرست آنها بسيار افزود. اما بخاطر اختصار از آن پرهيز می‌کنم و به‌ پرسش اصلی خود می‌پردازم و می‌گويم: حال که‌ چنين است، در کشور چند زبانی ايران چکار بايد کرد؟

مناديان تنها يک زبان رسمی برای ايران از سويی مدعی‌اند که‌ "[...] ايران از اقوام و مذاهب گوناگون تشکيل شده است که در طول هزاره‌ها با هم زيسته و از سرزمين ملی با خون خود نگهداری کرده‌اند. نيرومندی ملی و غنای فرهنگی ايران ازاين تنوع قومی و مذهبی بوده است و نگهداری ويژگی‌های اقوام و مذاهب گوناگون جامعه ايرانی نه تنها يک حق دمکراتيک، بلکه يک ضرورت ملی است. ملت ايران به هر بها و مانند هميشه دريک تاريخ هزاران ساله، ازاستقلال و يکپارچگی سرزمين ملی دفاع خواهد کرد و سياست ايران بر پايه احترام به حقوق مدنی و فرهنگی شهروندان يک جامعه دمکراتيک خواهد بود"، اما از سويی ديگر مدعی می‌شوند که‌ "فارسی نشانه وحدت ملی و زبان مشترک ملی و رسمی کشور است و هر ايرانی بايد به آن سخن بگويد و آموزش ببيند. همچنانکه هر ايرانی حق دارد به زبان محلی خود سخن بگويد و آموزش ببيند" (منشور حزب مشروطه‌ی ايران").

اين رويکرد نه‌ تنها متناقض، که‌ حتی ضددمکراتيک است. چرا که‌ کسی که‌ عامل يکپارچگی ايران را زبان فارسی بداند و اعلام دارد که‌ از اين يکپارچگی به‌ هر بهايی دفاع می‌کند، نه‌ می‌تواند دمکرات باشد و نه‌ صلح‌طلب. يکپارچگی ايران و برقراری يک نظام دمکراتيک تنها از کانال رفع هرگونه‌ امتياز از زبان رسمی کنونی ايران و تبعيض از زبانهای ديگر می‌گذرد. به‌ عبارتی باز هم ساده‌تر برقراری دمکراسی بدون تأمين و تضمين برابری کامل فرهنگی و زبانی تنها يک سراب و شعار بيش نمی‌ماند. وانگهی معلوم نيست که‌ اين همه‌ "دمکراتيسم" (!!!) را از کجا آورده‌اند که به‌ تبعيت از قانون اساسی حکومت بغايت ارتجاعی اسلامی‌ ايران آموزش زبان فارسی را يک "اجبار"، اما آموزش زبانهای ديگر ايران را صرفا يک "حق" می‌دانند. همچنين رو چه‌ حسابی بايد زبان قريب نيمی از مردم ايران "محلی‌" باشد، اما زبان واديان اين تفکر "ملی" و "مشترک" و "رسمی" و در واقع اصلی؟ و بالاخره‌ اگر رسمی بودن يک زبان برای "وحدت ايران" اين چنين تعيين کننده‌ است و مبلغان اين تفکر دفاع از آن "به‌ هر بهايی" برايشان اين چنين اهميت دارد، چرا از ديگران مايه‌ می‌گذارند و بهای "وحدت" کشور را خود و از زبان خود نمی‌پردازند و زبانم لال خود زبانهای ديگر را فرا نمی‌گيرند؟ اصلا نقش و سهم آنها در "نگهداری ويژگی‌های [...] گوناگون جامعه ايران" کجاست؟

اين تفکر ديگر کهنه‌ شده، متحجر است‌ و ضربات خود را بر پيکر ايران از دهه‌ها پيش آورده‌ است.. با ناسيوناليسم و شووينيسم نمی‌شود به‌ دمکراسی ـ آن هم در جامعه‌ چندخلقی ـ دست يافت. بقای وحدت ايران نيز با تحميل يک زبان ممکن نيست. هر آن کس که‌ معتقد است که‌ آموزش "يک زبان رسمی" متضمن يکپارچگی کشور است، لازم است نگاهی به‌ کشورهای چندزبانی با يک زبان "مشترک" بياندازد، تا نادرستی اين ادعا برايش روشن گردد. آيا وحدت و يکپارچگی ايران از زمان رسمی شدن زبان فارسی به‌ اين سو بيشتر به‌ خطر افتاده‌ است يا قبل از آن که‌ با همچون پديده‌ای روبرو نبوده‌ايم؟ در ضمن اين چه‌ کشوری است که‌ آن چنان درهم‌تنيده‌ است، از آن چنان تاريخ مشترک ادعايی برخوردار است، اما عدم رسمی بودن تنها يک زبان و يا رسمی‌بودن تمام زبانهای درون آن تجزيه‌اش را به‌ دنبال خواهد داشت؟!!

طبيعتا ايران تنها کشوری نيست که‌ ترکيب زبانی مختلط دارد. اساسا کمتر کشوری وجود دارد که‌ با اين پديده‌ روبرو نباشد. خوب حال که‌ چنين است بايد ديد که‌ کشورهای دمکراتيک با اين مسأله‌ چگونه‌ برخورد نموده‌اند. آيا آنها نيز چون برخی از "ناسيوناليستهای" ما "زبان رسمی" را عامل وحدت خود می‌دانند؟ از نظر من سويس نمونه‌ی جالبی است که‌ بخاطر تنوع ملی ـ قومی آن می‌تواند بعنوان الگو مطرح باشد: در اين کشور اولا تمام زبانهای اين کشور رسمی و ملی هستند و به‌ استثنای زبان رتورومانی از حقوق و موقعيت برابر برخوردارند. بنابراين در اين کشور پديده‌ای به‌ نام زبان "مشترک" نداريم و با اين وجود سويس از باثبات‌ترين کشورهای دنياست. از اين گذشته‌ هر شهروند در هر کانتونی که‌ زندگی کند، بايد به‌ زبان رسمی آن کانتون (چنانچه‌ آن کانتون يک زبانه‌ باشد) آموزش ببيند و در کنار آن يک زبان سويسی (آلمانی، فرانسوی و ايتاليايی) را به‌ انتخاب خود بياموزد. اين چنين، هر سويسی از هر گروه‌ زبانی که‌ باشد، در کنار زبان مادری خود زبان ديگری را هم فراخواهد گرفت وبه‌ کمک آن با شهروندان ديگر ارتباط برقرار می‌نمايد. پرسش اين است که‌ چرا نبايد چنين مکانيسمی درايران پياده‌ شود. (توجه‌ خوانندگان را به‌ چند گفتار ترجمه‌ شده‌ در ارتباط با تعامل با زبانهای مختلف درسويس و همچنين حقوق مليتهای درون آن، مندرج درسايت iran-federal.com جلب می‌کنم.)

در همين پيوند قابل تأکيد است که‌ ضرورت دارد که‌ در کنار رسميت يافتن تمام زبانهای کشور رسانه‌های الکترونيکی و طبعی نيز ضمن دسنتراليزه‌شدن و ايالتی شدنشان چند زبانه‌ شوند و رسانه‌های سراسری بايد توليدات رسانه‌ای مناطق و ايالتهای مختلف را به‌ زبانهای رايج ايران پخش کنند و بدين ترتيب "صدا و سيمای" آينده‌ی ايران بطور واقع صدا و سيما و زبان همه‌ی بخشهای جامعه‌ی ايران باشد و نه‌ تنها يک انديشه‌، دين، مذهب و قوم و گروه‌ زبانی. بايد يک‌زبانه‌ بودن رسانه‌هايی که‌ با هزينه‌ی عمومی و متعلق به‌ همه‌ی مردم ايران اداره‌ می‌شوند، پايان پذيرد. بدون رفرم در ساختار رسانه‌ای و تفويض اختيارات مربوط‌ به‌ آنها به‌ ايالتها تمرکززدايی و دمکراسی استقرار نخواهد يافت.

مهمترين عامل تفاهم و همبستگی مردم ايران و جوامع زبانی آن حقوق برابر است و نه‌ زبان مشترک واحد. هر آينه‌ آنها به‌ اين استنتاج برسند که‌ حکومت مرکزی ايران به‌ همه‌ی گروههای زبانی درون آن تعلق دارد و به‌ لحاظ سياسی و اقتصادی و فرهنگی و زبانی مورد تبعيض قرار نمی‌گيرند، می‌توان يقين داشت که‌ خود را متعلق به‌ کشور می‌دانند، چيزی که‌ نه‌ در حکومت پادشاهی و نه‌ در حکومت اسلامی مصداق نداشته‌ است. بخشی از اپوزيسيون "ناسيوناليست" نيز همچنان گرفتار در انديشه‌های غالب بر سياست کنونی و سابق ايران در ارتباط با تعامل با گروههای زبانی ايران است که‌ به‌ حال وحدت و همبستگی ايران مضر می‌دانم.% اول جولای 2010

منبع : سایت نویسنده: http://www.nasser-iran.com/ ، برگرفته از سایت ایران گلوبال

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

کروبی: به هيچ وجه احمدی نژاد را برخاسته از رای مردم نمیدانم

مهدی کروبی از رهبران معترض به نتايج انتخابات رياست جمهوری سال گذشته در ايران در گفت وگويی و با اشاره به اين که دولت مستقر فعلی را به رسميت می شناسد گفته که به هيچ وجه محمود احمدی نژاد را برخاسته از رای مردم نمی داند.
آقای کروبی در دو گفت وگوی جداگانه با وبسايت «روزآنلاين» و شبکه «العربيه» که هر دو در وبسايت «کلمه» منتشر شده اند، به مهمترين محورهای شرايط سياسی ايران و نيز عملکردهای امنيتی و انتظامی اشاره کرده است.
وی همچنين با اشاره به پيش بينی قبلی خود درباره اين که دولت دهم چهار سال دوام نمی آورد، گفت:« من معقتدم علاوه بر فقدان مشروعيت اين دولت فقدان کارآمدی هم دارد.اين دولت به آسانی دروغ می گويد و به آسانی هم تصميمات و سخنان قبل خودش را نقض می کند و عملا هيچ ثباتی ندارد، همين بی ثباتی بدترين خطر برای هر دولتی است.
مهدی کروبی افزود:« رييس دولت (دهم) يک روزی می گويد به سه دهک يارانه می دهيم و يک روز بعد می گويد به همه می دهيم. مديران باتجربه نظام نيز حاضر نيستند با اين دولت کار کنند يا دولت آنها را به دليل گرايشات سياسی شان حذف می کنند . بسياری از صنايع ما ورشکست شده وکارخانه ها قادر به پرداخت حقوق کارگران نيستند

آقای کروبی گفت:«رييس دولت (دهم) بدون توجه به نظريات کارشناسان و موسسات علمی يک روز بر اثر خواب يکی از نزديکانش ستاد مديريت بحران زلزله تاسيس می کند و يک روز ديگر هم بدون اطلاع و بررسی می گويد شش ميليون نفر از اهالی پايتخت را بايد از اين شهر انتقال داد. با چنين وضعيتی و حجم عظيم معترضان داخلی بعيد می دانم اين دولت بتواند برای چهار سال به فعاليت ادامه دهد
آقای کروبی در پاسخ به پرسش العربيه که آيا دولت دهم را مشروع می داند يا نه، گفت:«من دولت کنونی را به عنوان دولت مستقر می شناسم، به هر حال دولت امنيت با اوست. زمانی که مزاحمت برای من و خانه ام ايجاد می شود من بايد از نيروی انتظامی زيرمجموعه دولت بايد بخواهم . اگر گذرنامه بخواهم بايد به دولت مراجعه کنم اما به هيچ وجه احمدی نژاد را برخاسته از رای مردم نمی دانم

مهدی کروبی همچنين با اشاره به جمله ای از آيت الله خمينی و در اعتراض به شرايط حاکم بر ايران گفت:«هيچ کس از مادر ديکتاتور زاييده نميشوند بلکه به تدريج اين اتفاق می افتد

آقای کروبی مهمترين مشکل داخلی کشور را «از دست دادن اعتماد مردم» معرفی کرده و می افزايد که فضای امنيتی و نظامی بر جامعه حاکم شده و انقلاب از مسير آرمان ها خارج شده است. وی همچنين گفته که حکومت بايد ايجاد امنيت کند و نه اين که امنيت را از مردم بگيرد.
دبيرکل حزب اعتماد ملی پيش بينی کرده که نارضايتی مردمی ادامه خواهد داشت و خاموش نمی شود. وی می گويد:«درست است که هم اکنون اين نارضايتی ها به دلايلی کمتر شده و مردم احتياط می کنند، اما روحيه و اعتقادشان همچنان پايدار است و مردم به دنبال فرصت برای بروز آن ميگردند. اين روحيه مردمی موجب فرسايش حکومت ميشود نه فرسايش جنبش، چرا که حکومت نمی تواند اينگونه ادامه دهد
مهدی کروبی با اشاره به تبليغات منفی دولت دهم درباره جنبش سبز می گويد:«اين آقايان دارند برداشتی از جنبش به مردم ميدهند که خلاف واقع است. آنها می گويند اين جنبش می خواهد با دين شما، با اخلاق شما و با فرهنگ شما و غيره درگير شود. آنها دارند تبليغ می کنند که اين جنبش موجب گسترش نا آرامی ها می شود و کشور را مانند فضای عراق و افغانستان، به سمت ناآرامی پيش می برد. ما بايد با اين شايعه گستری ها مقابله کنيم و تبليغات ريشه ای داشته باشيم. ما طرفدار آرامش ايم و وفادار به اين کشور هستيم؛ به دنبال مبارزه با خودسری ها و خودکامگی ها هستيم. ما میخواهيم قانون در کشور اجرا شود
رييس مجلس ششم شورای اسلامی با اعتراض به اجرای گزينشی قانون اساسی جمهوری اسلامی گفت:« اينها به چند اصل قانون اساسی تکيه می کنند و باقی اصول را به فراموشی ميسپارند و آنچه را از قانون اجرا می کنند که به نفع و صلاح خودشان است و نتيجه ان می شود که عده ای معترض ايستاده باقی می مانند و عده ای ديگر منزوی می شوند.چقدر از معاونان و استانداران سابق را به زندان بردند و چه تعداد که احضار کردند و چه تعداد بيشماری را منزوی کردند و بخش زيادی هم هستند که معترض هستند
مهدی کروبی با اشاره به اين که فضای امنيتی برا او مهيا نيست، نيروهای انتظامی را عامل همکاری با گروه هايی که خودسر خوانده معرفی کرده و افزود:«نيروی انتظامی به جای حفاظت، به گروه های خودسر خبر می دهند که هر جا ميرويم آنجا جمع می شوند. و برای ما مزاحمت ايجاد کنند. در قزوين و در قم اين اتفاق افتاد. حتی درباره آقای موسوی و سفرشان به قم، به ايشان اطلاع داده شد که اگر شما به آنجا برويد قرار است که گروههای خودسر شما را مورد هدف قرار دهند به هر حال بارها نيروی انتظامی چنين هشدارهای به ما داده است. حتی وقتی که برخی افراد مزاحمت در محل زندگی من و خانواده ام ايجاد می کنند پيش تر نيروی انتظامی باخبر است اما کاری نمی کند و تنها می ايستد و نظاره می کند.در واقع نيروهای خودسر اطلاعاتشان را رسماً از سپاه و نيروی انتظامی می گيرند
آقای کروبی به همراه ميرحسين موسوی و ديگر تشکل ها و گروه ها و احزاب اصلاح طلب از وزارت کشور دولت دهم درخواست کرده برای راهپيمايی روز ۲۲ خرداد، سالگرد انتخابات رياست جمهوری ايران، مجوز بدهند.

- برگرفته از سایت رادیو فردا ، ۱۳۸۹/۰۳/۲۰

----------------------------------------------------------------------------